روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

رو به روی من نشسته ای در آینه... با چشم هایی خسته و گیسوانی پریشان... دلت را می بینم در حلقه ی اشکی که مثل رنگین کمان بعد از باران گاه سیاهی چشمانت را می پوشاند و گاه سر می خورد از گوشه ی چشمت... می لغزد روی گونه هایت و می افتد به دامن تنهایی ات... گل های پیراهن من می رویند و تو مثل شاپرکی روی تک تک گل ها با هزار ناز می رقصی و باز می گردی به چشم های من...

رو به روی من... همه جا نشسته ای در آینه، کنار پنجره، روی شاخه ی درخت اقاقیا میان پیچ و خم های یاس همسایه، حتی آن بالا وقتی دلم می گیرد و رو به آسمان از خدای بی کسی ها غربتم را گله می کنم... همه جا نشسته ای حتی میان غزل های حافظ و فال های هر شب و گریه های پنهان ماهی کوچکی که هر شب با ماه، آرزوهایش را در میان می گذرد... من تو را هم در سیاهی شب ها می بینم و هم در سپیدی سحرها... هم در آسمان قبل باران و هم در بوی خاک باران زده... هم در اردیبهشت روزهای خوشبختی،هم در آبان برگ های خزان زده...من ردپای تو را حتی میان برف ها دیده ام وقتی که در شام مهتاب نبودنت تا به صبح با آسمان باریده ام... من با تو کوچه های این شهر را سال هاست قدم می زنم... با تو ترانه می خوانم شعر می گویم عاشق می شوم...

من حتی تو را در چشمان معشوقه ام هم دیده ام... حتی تو را در چشمان پیرزن تنهای همسایه که سال هاست روی صندلی مقابل در انتظار آمدن گمشده اش را دارد حتی تو را در چشم قاب عکس ها دیده ام... در چشم های کسی که می خندد کسی که می گرید کسی که جز خاطره ای چیزی از او نمانده است... تو همه جای زندگی من نشسته ای !

من به نامت سوگند می خورم که عشق هم،زاده ی توست... " تنهایی ".

 تیر90

نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody